کوچ

دوباره فصل رفتن است
و در نگاه تو ،
کوچ پرندگان مهاجر موج میزند.
و تو فکر کن.
چه غمی دارد مرداب،
هنگامه ي وداع ...
نگاه من به رفتن ِ تو،
مثل ان مرداب
به وقت ِ جدايست
که پر است از هوای ِتنهایی..
و تو فکر کن که چه
غوغای دل انگيزي بر پا میشود
اگر تو بمانی و،
سرود ماندن را بخوانی
برای دلم
که از لذت بودن تو
زیر زنجیر سرد زمستان
سودای بهار دارد

هرمز.ود

با تو

می گویند با یک گل بهار نمی شود
پس چرا وقتی که ،
گل لبخند بر لبان تو می شکفد.
تمام هوای دلم بهاری می شود.
و شعر های من
مثل آوای بلبلان در بهار
همچو رود از لبان من سرازیر می شود

بخند بخند زیبای دلفریب من
بخند که محتاج خنده های تو ام
مثل احتیاج کویر به باران
مثل احتیاج تن به روان
مثل احتیاج باغ به بهار
مثل احتیاج یک آواره به سامان

با تو می شود شاعر مرد
با تو می شود تمام
کتابهای عشق را تفسیر کرد
با تو می شود تمام
غمهای دنیا را از خاطر برد

هرمز.ود

مسافر

دوستت دارم.
و میدانم که تو هم مثل پاییز
که عاشق می کند و می رود
یک روز از افق چشم های  من ناپدید خواهی شد
و خاطره های لحظه های با تو بودن
مثل خطی که کودکی بازیگوش
بر تنه درختی می اندازد
بر دلم خواهد ماند
همراه تو باد ،
نگاه مهربان  خدا
هنگام
کوچ پرندگان مهاجر
همراه تو باد ،
تمام آب های این دنیا
به رسم آب ریختن
پشت مسافرها 
ای تمامی آرزوی من.
شعر من مثل دعای سر صبح
بدرقه راه تو اما،
از یاد نبر که اینجا
قلبی به شوق می تپد
هرمز.ود

آسمانی

گاه گاهی با خود می‌گویم.

که اگر تو نبودی.

من به خوب بودن شک می‌کردم.

در روزگاری که پوچی و نیرنگ را،

در پشت نقاب‌ عشق پنهان میکنند،،

صورت آسمانی تو پیام آور شادی هاست.

نگاه مسیحا ایت را.

از من دلم مرده مگیر

نذر

نذر کردم که اگه بیاد جونمو براش فدا کنم

هی‌ میگم آخه خدا کی‌ میاد تا نذرمو ادا کنم

چشمی که شب و روز واسه دیدنش بی‌ قراره

روزی که  از راه برسه براش آئینه تمام نما کنم

وقتی‌ رفت بی‌چاره دل‌ مثل مریضا یه گوش افتاده

هی‌ بهش میگم بذار بیاد تا دردتو دوا کنم

 رفتش و تمام خوشحالیمو با خودش برد

کاش زودتر بیاد تا بساط شادی رو بپا کنم

کاشکی‌ یادش بمونه که من چقدر دوستش دارم

دوست دارم اسمشو ورد لبم مثل دعا کنم

جونی که بسته به جونش بود این روزا پر از غمه

دوست دارم داد بزنم خدا .خدا.خدا کنم


 

دریای خاطره

اه  ای سرانجام نا فرجام.

که رفتی‌ و سپردی مرا به یک دریا

دریای خاطره یک عشق نیمه تمام،

و خود همچون مرغان مهاجر

به سوی شهر خورشید پرواز کردی

بنگر در اوج آسمان به من

که همچون قاصدکی در باد

در میان موجهای خاطره

از این سؤ به آنسو میروم

مه‌ ناز   

بیا که با یک گل لبخند تو دلم لاله زار می‌‌شود

و انجماد سرد و یخ زدهٔ درونم بهار می‌‌شود

گفتم گلایه نمی‌‌کنم از دوری تو اما چه سود

من ساکتم اما دلم برای دیدن تو بی‌ قرار می‌‌شود

باور نمی‌‌کنی‌ چه می‌‌کشم از درد فراق تو

هی‌ زجّه می‌‌زنم و چشم‌های من اشکبار می‌‌شود

بی‌ تو غمین و تنها و دل شکسته‌ام در این دیار

با تو همه دنیا غم شود دلم بردبار می‌‌شود

یک لحظه بی‌ یاد تو مباد دلم‌ای مه‌ ناز گل سیما

عاشق به یاد عشق سر انجام رستگار می‌‌شود

 

رفتی‌

رفتی‌ و خونه‌ ات تو شهر ستاره هاست

و باغچه خونه ات پر از گًل یاس و اقاقیاست

زمین کفاف دل دریأیی تو رو نداشت

رفتی‌ و پذیرای تو دل آسمونی فرشته هاست

دلت گرفته بود از نگاه سرد مردم شهر

رفتی‌ به شهری که زمستون دور از نگاه آدم هاست

با اینکه بی‌ خبر رفتی‌ و بی‌ خدا حافظی اما

دلم اسیر مهر تو تا روز محشر خداست

هر روز دلم برای دیدن تو شور می‌‌زنه

هر شب دعا می‌‌کنم برات شاهدم خداست

 

 

صدای بارون

   بغض کرده آسمون امشب،این صدا صدای بارونه

    می‌ زنه به در و دیوار مثل آدمهای مست و دیوونه

    تو دلش یه دنیا غم داره انگاری یه چیزی کم داره

    با صدای غمگینش بارون داره می‌‌خونه

    خورشید منو بردند ابرهای سیاه بد

    ای خدا دلم تنگه آسمون پریشونه

    بغض کرده آسمون امشب مثل من که دلتنگم

    مثل من که دور از تو جای اشک من خونه

   گفتی‌ که دارم میرم از شهر تو من فردا

   گفتم بی‌ تو می‌میرم از غم توی این خونه

   آهسته صدام کردی با خنده نگام کردی

   گفتی‌ که فراموش کن،گفتنش چه آسونه

   تو این شب بارونی‌ من موندم و خاطره هام

   ای خدا تو میدونی‌ عشق من فقط اونه



خدا نگهدار،

هنگام رفتن چه آسان گفتی‌،

خدا نگهدار،

من می‌‌روم.

شاید دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینیم...

با صدای کوبیدن در،

تمام خواب‌های خوشم پرید...

خواستم بگویم،

پس دلتنگیم چه میشود؟

بغض راه نفسم را بست،

اشک در چشمانم حلقه زد.

طنابی شد و آرزوهایم را به دار کشید..

آه‌ ای صورت آسمانی تو آرامبخش دلم،،

بعداز رفتنت چشم‌های من مثل ابر تیره بارانیست،

روزایم مثل شب تار،

و خورشید دیگر هیچ وقت به پنجره اتاقم نخندید...


برای مادرم و همهٔ مادرانه خوب دنیا

 
دوباره تنگ غروب شد و دلم تو را بهانه گرفت

بهانه دیدن آن روی مهوشانه گرفت

دوباره غم جدائی تو و شبیخون خاطره ها
...

ببین که تیر غمت چگونه جگرم را نشانه گرفت

ز دست چرخ گردون هزار ناله و افغان

که دست سرد غربت جای آغوش مادرانه گرفت

چو مرغ مهاجرم در این دیار سرد و غریب

دوباره دل‌ و جانم شوق پرواز به آشیانه گرفت

دوباره آسمان دیده‌ام ابریست بی‌ تو‌ای مادر

بیا ببین که بی‌ تو سیل دمادم این خانه گرفت

چه زود گذشت روزهای با تو بودن رسید شب فراق

بیا که سرم بهانه دست‌های تو و لالایی شبانه گرفت

دوباره از عطر یاد تو پر شد اتاق خاطره ام

ببین به یاد تو شعرم رنگ جاودانه گرفت

فریبای عزیزم..

فریبای عزیزم..

اینها رو که مینویسم بغض راه نفسم رو بسته،

دلم غمگین و شکسته،

مثل یک قریب که در خاک غربت

راه رو گم کرده سر در گریبان نشسته،،

اما باور دارم اکنون تو در حسرت آنچه که میخواستی رسیدی،

اکنون فرشته شدی با پرهای سفید،

در آسمان ایران پرواز میکنی‌،

در خلیج همیشه فارس نفس تازه میکنی‌،

در آسمان تهرانی‌،

فرشته جون،

یک سر به خزر بزن سلام برسون به خزر،

در شالیزرهاش بگرد،

برو به پرسپولیس،

به پاسارگاد،

درود بفرست به شاه شاهان،

کورش،

میدونم که روح در بند

 تو آزاد شده در هوای ایران میگردی..

مواظب خودت باش فرشته..

یادت باش اینجا ما دلتنگتیم..

 

 

زخم همیشه تازه در دل

برای مادر بزرگم

این زخم همیشه تازه در دلم...

می‌ دانم که روزی خواهد آمد و به من

بالی سپید خواهد بخشید

و من،

همانند مرغان مهاجر،

در اوج پرواز به زمین گیری انسانها

خواهم خندید...

پرواز خواهم کرد تا شهر خورشید

جایی که شب بی‌ معناست

همه جا سپید سپید...

در باغچه ستاره‌ها بازی‌ خواهم کرد

و برای مادر بزرگم

دسته گلی‌ از باغچه‌ ستاره‌ها خواهم چید..

آه،

ای بغض تا ابد در گلو،

ای زخم همیشه تازه در دلم،

دور نیست به تو خواهم رسید..

 

 

می‌ نویسم برای تو وطنم

 
می‌ نویسم برای تو وطنم

ای فدای تو سر و جان و تنم

می‌ نویسم از شبهای تیره و تار
...

می‌ نویسم از زمستان و زوزه سگ‌های هار

می‌ نویسم از شقایق‌های سینه چاک تو وطنم

می‌ نویسم از جوانان غلتیده به خاک تو وطنم

می‌ نویسم از شلاق و زندان و چوبه دار

می‌ نویسم از چنگال اهریمن ضحّاک خونخوار

می‌ نویسم از خون دل‌ مادارن داغدیده

می‌ نویسم از ندا‌ها و سهراب‌های به خون غلتیده

می‌ نویسم که درد تو از هزاران افزون است

می‌ نویسم که زخم تو از شماره بیرون است

بلای جون

 دل من این روز‌ها سر به هوا شده بود

هی‌ بهونه می‌‌گرفت مثل بچه‌ها شده بود

بی‌ خبر یه روز پرید و رفت دل من

مثل پرنده ‌ای که از قفس رها شده بود

رفت و خودش رو زد به یک دریای طوفانی

یجوری که انگاری نا‌ خدا شده بود

تو رو دیده بود و روز شب یاد تو بود

مثل مجنون که عاشق لیلا شده بود

همش از عشق تو می‌‌گفت و بی‌ قراری می‌‌کرد

چی‌ بگم که دیگه بلای جون ما شده بود

یه روزی اگر ببینی‌ در خونت دلمو

بگیر دستشو بدون که عاشق شما شده بود